تبليغاتX
فراموش شده

فراموش شده

.......اي كاش زندگي اينهمه بازي نداشت

اسمان...

هر ستاره شبی است که از تو دورم .

                                                 کاش اسمان  هرگز ستاره نداشت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 9:8  توسط مهراوه  | 

تو را دوست مي دارم.........

تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم

براي خاطر عطر گستره ي بيکران و براي خاطر عطر نان گرم

براي خاطر برفي که آب مي شود، براي نخستين گل

براي خاطر جانوران پاکي که آدمي نمي رماندشان

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه زناني که دوست نمي دارم دوست مي دارم

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خويشتن را بس اندک مي بينيم.

بي تو جز گستره يي بي کرانه نمي بينيم

ميان گذشته و امروز.

از جدار آيينه ي خويش گذشتن نتوانستم

مي بايست تا زندگي را لغت به لغت فراگيرم

راست از آن گونه که لغت به لغت از يادش مي برند.

تو را دوست مي دارم براي خاطر فرزانه گي ات که از آن من نيست

تو را به خاطر سلامت

به رغم همه آن چيزها که جز وهمي نيست دوست دارم

براي خاطر اين قلب جاوداني که بازش نمي دارم

تو مي پنداري که شکي، به حال آن به جز دليلي نيست

تو همان آفتاب بزرگي که در سر من بالا مي رود

بدان هنگام که از خويشتن در اطمينانم.......

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 11:29  توسط مهراوه  | 

هر چه هستي باش اما باش........

با توام
ای لنگر تسکین
ای تکان های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام ای نور!
ای منشور...!
ای تمام طیف های آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور ای دلشوره شیرین!
با توام ای شادی غمگین!
با توام ای غم!
غم مبهم!
ای نمیدانم!
 هر چه هستی باش!
اما کاش...نه!
 جز اینم آرزویی نیست:هر چه هستی باش،
اما باش!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 11:27  توسط مهراوه  | 

قصيده آبی ، خاکستری ، سياه ........

 

در شبان غم تنهايی خويش

عابد چشم سخنگوی توام

من در اين تاريکی

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوی توام.

گيسوان تو پريشانتر از انديشه من

گيسوان تو شب بی پايان

جنگل عطرآلود.

شکن گيسوی تو

موج دريای خيال.

کاش با زورق انديشه شبی

از شط گيسوی مواج تو ، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.

کاش بر اين شط مواج سياه

همه عمر سفر می کردم.

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور ،

گيسوان تو در انديشه من

گرم رقصی موزون .

کاشکی پنجه من

در شب گيسوی پرپيچ تو راهی می جست.

چشم من ، چشمه زاينده اشک ،

گونه ام بستر رود .

کاشکی همچو حبابی بر آب ،

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود .

شب تهی از مهتاب ،

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران پوشانده ،

آسمان را يکسر .

ابر خاکستری بی باران دلگير است

و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس !

سخت دلگير تر است.

شوق باز آمدن سوی تو ام هست ،

اما ،........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 11:26  توسط مهراوه  | 

باز پرواز خواهم کرد.......

باز پرواز خواهم کرد

گر بهار آيد

گر بهار آرزو روزی به بار آيد

اين زمينهای سراسر لوت

باغ خواهد شد

سينه اين تپه های سنگ

از لهيب لاله ها پرداغ خواهد شد.

آه.... اکنون دست من خالی ست

بر فراز سينه ام جز بوته هايی از گل يخ نيست

گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهيد

دور از لبخند گرم چشمه خورشيد

من به اين نازک نهال زرد گونه بسته ام اميد.

هست گل هايی در اين گلشن که از سرما نمی ميرد

وندرين تاريک شب تا صبح

عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گيرد
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 11:7  توسط مهراوه  | 

دستور زبان عشق.....

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

می‌توان آیا به دریا حكم كرد

كه دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در كف مستی نمی‌بایست داد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 11:6  توسط مهراوه  | 

نيايش ....

خدای من! بر ناتوانی خویش اقرار دارم

                مهربان ترین! بر فقر و نداری خود معترفم

پروردگار من! بر گناهان و اشتباهاتم شرمگینم و بخششت را می طلبم.

                                                              امین یارب العالمین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 10:41  توسط مهراوه  | 

زندگي ....

زندگي قصه تلخي است

                   كه از آغازش  

                             بس كه آزرده شدم 

                                    چشم به پايان دارم .....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 10:33  توسط مهراوه  | 

تنهايي

من نه عاشق هستم
                   و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و ...
                           تنهایی و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 10:31  توسط مهراوه  |